داسم ولي ببخش علف را صدا زدم
دست خودم نبود چنين نابجا زدم
وقتي که لابلاي دلم کوه ميشدي
سنگ ترا به سينه ائينه ها زدم
با پاي شوق بر تل اندوه رفته ها
رقص مراد کردم وچرخ صفا زدم
ابليس اين غرور چنان در برم کشيد
کز بام کبر طعنه بنام خدا زدم
موسي کنار قصه ي من سخت مي گريست
وقتي به نيل فاجعه ان شب عصا زدم
ان لحظه اب از سر من داشت ميگذشت
فرصت نبود تا که بگويم چرا زدم
در نقطه سياه نشانها به راحتي
ديدم که تير اخر خود را خطا زدم
چنديست اخرين غزلم گشته اين غزل
اغاز کن مرا که نگويند جا زدم!
حسين اربابي
يا دل از ديدن تو سير شود بعد برو
اي کبوتر به کجا؟يک دو نفس صبر بکن
آسمان پاي پرت پير شود بعد برو
باش،با دست خودت آئينه را پاک بکن
نکند آئينه دلگير شود بعد برو
يک نفس حسرت لبخند تو را مي بارد
خنده کن، عشق نمک گير شود بعد برو
تو اگر کوچ کني،بغض خدا مي شکند
صبر کن گريه به زنجير شود بعد برو
خواب ديدي شبي از راه، سوارت آمد
باش تا خواب تو تعبير شود بعد برو
زنبق سليمان نژاد
خدا کند که جواب سوال من باشد
فرشته ای که قراراست مال من باشد
شبیه شعر که در دوستی وفاداراست
رفیق روز وشب و ماه وسال من باشد
برایم از گل ونسرین ویاس بنویسد
بهارخرم باغ خیال من باشد
به دست هیچ کلاغی بهانه ای ندهد
کبوتری که خودش خواست بال من باشد
نظیر معجزه نان بروی سفره عشق
خداکند که همیشه حلال من باشد
شبی به کلبه درویشی ام سری بزند
به رغم فاجعه جویای حال من باشد
خدای من مددی کن که ان فرشته خوب
برای از تو سرودن مجال من باشد
اکبریاغی تبار
عشق در حيطه فهميدن ما نيست، بيا برگرديم
آسمان پاسخ پرسيدن ما نيست، بيا برگرديم
گريه ها مان چقدر تلخ ببين، رنگ ترحم دارد
تا زمين دشمن خنديدن ما نيست، بيا برگرديم
باغ از فطرت اين جاده پر از بوي شكفتن ها حيف
شمّه اي مهلت بوييدن ما نيست، بيا برگرديم
بال سنگين سفر مي شكند واي ملال انگيز است
هيچ كس منتظر ديدن ما نيست، بيا برگرديم
مثل گنجيم گران سنگ كمي وسوسه آميز ولي
دزد هم مايل دزدين ما نيست، بيا برگرديم
خودمانيم ببين، ما دلمان را به تو قسمت كرديم
عشق در حيطه فهميدن ما نيست، بيا برگرديم
فرهاد صفريان
من از این شب شب کابوس خدا می ترسم
از هجوم غم ملموس خدا میترسم
کوچهها روشن و شادند، ولی میدانی؟
از غروب دل فانوس خدا میترسم
از کلاغان رها واهمهای نیست، نترس!
من از این کفتر محبوس خدا میترسم
نالههای تو مرا تا ته تردید کشاند
من از این نالهی منحوس خدا میترسم
تو که پیش خودمان طعنه زدی، باکی نیست
من از این مردم سالوس خدا میترسم
یک نفر توی دلم شعر و غزل میخوانَد
من از این شاعر مأیوس خدا میترسم
مرتضی قاسمی
هرگز از بیکسیِ خویش مرنج
هرگز از دوریِ این راه نگو
و از این تنهایی و از این فاصلههایی که میانِ من و تو روییدست
بگذار
تا که پروانه تنهایی از این پنجره آزاد شود
برود
بال خود را بسپارد به نسیم
قاطیِ باد شود
بگذار
کفترِ خوشبختی
روی بامِ نفست بنشیند
و اگرچه دلت آنجا تنگ است
نگذار
رنگ غم بر قفست بنشیند
هر زمانی که دلت تنگِ من است
بهترین شعرِ مرا
قاب کن، پشت نگاهت بگذار
تا که تنهاییات از دیدنِ آن، جا بخورد
و بداند که دلِ من با توست در همین یک قدمی ...
جاده ها هم به دلم می خندند
به من منتظر چشم به راه
که هنوز
منتظرم برگردی
پیچ این جاده
جایی که به امید تو
چشمان ترم را به نخ محکم عشق
دوخته ام هم
به خدا
خنده ی تلخ
همین جاده است
تو مرا خسته و پیر
مانده در قلب کویر
با دلی از همه سیر
پشت سر
چشم به راهت
بنشاندی و رهایم کردی
بعد از آن
غربت و درد
همدمم بوده وهست
نه غباری
نه گذاری
نه دگر قافله و
فکر دیاری
من و این جاده ماندیم و
فقط وقت غروب
چشم خورشید که از شب خون بود
به من و جاده ی خسته
دگر می پیوست
به خدا حق دارند
به من خسته اگر
جاده ها می خندند
بعد از این
همره این جاده ها
می خندم
چه صفایی دارد
خنده ای از ته دل بر غم خود
خنده ای سبز به این بیشه ی درد
خنده ای گرم به زمستان سیه روز شکست
خنده ای از سر ناچاری و درد
کار دیگر نتوانم
پس چه بهتر که
همانند همین جاده ها
خنده را پیشه ی خود سازم و دلخوش باشم
لا اقل جاده را همدم خود
می بینم
که چنین همره و همدل
هم صدا با من مست
به دلم می خندد
جاده از احمد حسینی
نشسته بود پسر، روی جعبهاش با واکس
غریب بود، کسی را نداشت الّا واکس
نشسته بود و سکوت از نگاه او میریخت
و گاه بغض صدا میشکست:«آقا واکس؟»
درست اول پاییز، هفت سالش بود
که روی جعبهی مشقش نوشت:
بابا ... واکس...

غروب بود، و مرد از خدا نمیفهمید
و میزد آن پسرک کفش سرد او را واکس
(سیاهمشقی از اسم ِ خدا خدا بر کفش
نماز محضی از اعجاز فرچهها با واکس)
برای خنده لگد زد به زیر قوطی، بعد
صدای خندهی مرد و زنی که : «ها ها! واکس-
چقدر روی زمین خندهدار میچرخد!»
(چه داستان عجیبی!) بله، در اینجا واکس-
پرید توی خیابان، پسر به دنبالش
صدای شیههی ماشین رسید، اما واکس-
یواش قل زد و رد شد، کنار جدول ماند
و خون سرخ و سیاهی کشیده شد تا واکس...
غروب بود، و دنیا هنوز میچرخید
و کفشهای همه خوردهبود گویا واکس
و ... کارخانه به کارش ادامه میداد و
هنوز طبق زمان -هر دقیقه، صدها واکس...
کسی میان خیابان سه بار «مادر!» گفت
و هیچ چیز تکان هم نخورد، حتی واکس
صدای باد، خیابان، و جعبهای پاره
نشستهبود ولی روی جعبه تنها واکس!
پوریا میر رکنی
حالش خراب بود، سرش گيج و مست مست
آمد دوباره روي همان بالكن نشست
يك دور به تمام خيابان نگاه كرد
به جفت هاي مسخره ي دست توي دست
لبخند زد به هركه دلش را فروخته
لبخند زد به هركه شبيه خودش شكست
آغوش باز كرد و تنش را به باد داد
حس كرد مثل سايه اش امشب سبك شده ست
راضي نشد پرنده ي كوچك...وبالكن
ديگر براي بال و پرش پست پست پست
باريد تا دمادم صبح و كسي نديد
بد مستي قشنگ جواني غزل پرست
صبح آسمان براي پريدن زلال بود
آماده شد دل از همه ي بيت ها گسست...

اشكي چكيدو...آه چقدر آشناست اين-
دستي كه پلك هاي مرا عاشقانه بست
فروغ تنگاب
طولانی ترین شعر پوریا میر رکنی برای مخاطبان کم حوصله !
آی مخاطب که صدای منی
تو بخدا رمز بقای منی
آمده ای قصه بخوانم برو
قصه نخوانده برو جانم برو
هرچه بگویم به توتکراری است
گوش مکن قصه سرکاری است
با چه زمینی غرضی آمدی
آی مخاطب عوضی آمدی
تق تق درکیست که پشت دراست
روسپی بی پدرومادراست
بیوه زنی حامل پیغام جنگ
مخترع بازی الا کلنگ
حیف فقط اوست که درمی زند
شب به من شب زده سرمی زند
***
او ده ما بود پراز گند لاش
دهکده ای مملو از بوی شاش
دره لجن زار زمین لعنتی
کوه پرازکرم هوا شهوتی
خانه ما سینه کش دره بود
خانه تمامش جسد بره بود
گله بی بره فقط توله داشت
مرگ سگی بود که زنگوله داشت
ریش پدرزبردلش چاک چاک
ازسرکارآمدنش ترسناک
***
مادرم آمد دوسه تا سرفه کرد
: هیچ نمانده چه کنیم آی مرد
دامنه در دامنه غم می چرد
گله ما توی شکم می چرد
گاو که دق کرد وندوشیده مرد
قاطرتنها نفروشیده مرد
هرچه بگوییم زنیم آخرش
باید ازاینجا بکنیم آخرش
نیست خداوند حواسش به ما
اصلا ازامروز خدا بی خدا
صبح شده فکرغذا باش مرد
دیگرازاینجا تو خدا باش مرد
***
داد زدم نعره کشیدم پدر
دیوقضا را ببراز روبر
بعد تو دنیا دکمان می کند
پیش همه دلقکمان می کند
مردم وبیدارنشد هیچ وقت
خانه پدردارنشد هیچ وقت
این همه شرمنده ما شد که رفت
پس پدرآنروزخدا شد که رفت
....
شاعر : پوریا میر رکنی
این فقط ۴۰ ٪ شعر بود. متن کامل شعر در ادامه مطلب